غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

176

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

بگذار تا اگر راست گفته بود او را پزشك خاص خويش گردانم . پس از مدتى آثار حمل نمودار شد . مهدى نيز سخت خوشحال گرديد . خيزران براى ابو قريش دو خلعت فاخر و سيصد دينار فرستاد و گفت كار و بارت را با اين دينارها سر و صورتى بده . اگر آنچه گفته‌اى درست بوده باشد تو را طبيب خاص خود خواهم كرد . ابو قريش در شگفت شد و گفت اين بخشايشى است از سوى خداوند عز و جل ، زيرا من آنچه به آن كنيز گفتم ، خيالى بى پايه بيش نبود . چون خيزران موسى را زاييد مهدى شادمان شد و خيزران ماجرا باز گفت . مهدى ابو قريش را حاضر كرد و چند سخن از علم طب از او پرسيد . ديد سخت بىمايه است و تنها اندكى داروگرى مىداند . ولى با اين همه او را طبيب خود گردانيد و اكرام تمام كرد و ابو قريش نيز نيك بهره‌مند شد . هادى پسر مهدى چون مهدى درگذشت ، رشيد در ماسبذان همراه پدر بود . خبر درگذشت مهدى و بيعت با هادى را به همه جا نوشت و فرستاد . نصير وصيف نزد هادى به گرگان رفت و او را از مرگ پدر و بيعت با او آگاه كرد . هادى به شنيدن اين خبر عزم سفر كرد . چون به بغداد رسيد ربيع را به وزارت خويش برگزيد . در سال 169 هادى به تعقيب زنادقه پرداخت و از آنان جماعتى را به قتل رسانيد . اينان هر گاه مردم را در حال طواف كعبه مىديدند مسخره‌شان مىكردند و مىگفتند : چقدر به گاوهايى كه خرمن مىكوبند شبيهند . هادى ، يعقوب پسر فضل بن عبد الرحمان بن عباس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلب را به قتل رسانيد . در سال 170 هادى بمرد . سبب مرگش آن بود كه چون به خلافت نشست مادرش خيزران همهء امور او را به دست گرفته بود و او را هيچ اختيارى نبود . روزى خيزران كارى از پسر خواست كه او را به انجام آن هيچ راهى نبود . خيزران گفت : بايد آنچه مىخواهم به انجام رسانى . هادى خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند چنين كارى نخواهم كرد . مادر گفت : من نيز به خدا سوگند ديگر چيزى از تو نخواهم خواست . هادى گفت : چه باك . مادر خشمناك برخاست و برفت . پسر گفت : پايت